سيد محمد باقر برقعى

212

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خاك در كوى وفا ، روبم به مژگان صفا * در فصل كولاك جفا ، دى گونه‌ام ، بورانىام در جُست‌وجويم تا ابد ، پيك بهارم كى رسد * كز داغ سرخ لاله‌ها ، چون ظهر تابستانىام اى پرتو شوريدگى ، پنهان مشو از زندگى * تا مشرق روييدنت ، در ابر غم زندانىام خلوت‌نشينم گر كنون ، آيم شبى از خود برون * از من چه مىپرسى كه چون ، در وادى حيرانىام زلف انديشه ديدگانم به رنگ باران است * ابر بارشگر بهاران است شاخهء آرزو نمىرقصد * باغ در انتظار توفان است چون علفزار زرد پاييزى * زلف انديشه‌ام پريشان است رود جان لابه‌لاى صخرهء غم * مىخروشد به فكر طغيان است در هوايم ترانهء پرواز * در مِهى از دريغ پنهان است از سكوتى به وسعت اندوه * در زمين دلم زمستان است گرچه دورم ز تو ، خيالت باز * خلوتم را يگانه مهمان است جام شعرم ز درد لبريز است * تلخىاش از شرنگ هجران است غنچه‌هاى كودكى آن زمان‌ها روشنايى عادت آيينه بود * مهربانى آفتاب صادقى در سينه بود نبض هستى مىتپد از لابه‌لاى سادگى * قلب گرمش بىخبر از انجماد كينه بود كودكى بود و عروسك‌ها و قند قصّه‌ها * شنبهء افسانه‌ها شيرين‌تر از آدينه بود حوض رؤيا غرق شادى بود و بر فوّاره‌اش * آرزوها چون نگين بر حلقه‌اى زرّينه بود غنچه‌هاى كودكى را باغبان روزگار * چيد و بر تكرار دستش لايه‌هاى پينه بود غم وزيد و شوقمان را تا فراموشى رماند * چشم حسرتها ولى حيران بر آن گنجينه بود مهربانى زير بار كينه‌ها وقتى خميد * خاطراتى سايه‌گون بر سينهء آيينه بود